دختر مرده این با برگشت با قلب سنگی |
..... در تمام لحظه هایم هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد ..... |
ey ke to gofti be esme man kasio nadari .dige adam shodio be man niazi nadari fek nakon donya hamin tor mimone be kame to man ke raftam khat zadam khate siah ro name to . chi khial kardi mano vel kardi to dastaye bad chetori delet omad eshghemono bordi az yad .mage to boei nabordi az maramo marefat rafti mano forokhti be gharibe aghebat . mikham in fekre to ro az to saram biron konam . khone ei ke sakhte bodim toye del viron konam midonam ye roz mishe miay sare harf haye man ama on roz dige dire to mordi vase man +نوشته شده درچهارشنبه ششم آذر 1387ساعت توسط صدای سکوتَ |
شيشه قلبم آنقدر نازك شده كه با كو چكترين تلنگري مي شكند دلم مي خواهد فرياد بزنم ولي واژه اي نمي يابم كه عمق دردم را در فرياد منعكس كند ......فريادي در اوج سكوت كه هميشه براي خودم سر داده ام ......دلم به درد مي ايد وقتي سر نوشت را به نظاره مي نشينم كاش مي شد پرواز كنم ....پروازي بي انتهاتا رسيدن به ابدييت کاش مي شد ....در ميان هجوم بي رحمانه درد خودم را پيدا كنم نفرين به بودن وقتي با درد همراه است .....بغض كهنه اي گلويم را مي فشارد به گوشه اي پناه ميبرم كاش اين بار هم كسي اشكهايم را نبيند
يه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشی منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد.. تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوری که تو تکيه دادی به ديوار..پاهاتم دراز کردی.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی.. بهت می گم چشماتو می بندی؟ ميگی اره بعد چشماتو می بندی ... بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟ می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن.. يه عالمه قصه طولانی و بلند که هيچ وقت تموم نمی شن.. می دونی؟ می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع.. يه ضربه عميق..بلدی که؟ ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نميدونی من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمی بينی که سريع می برم..نمی بينی خون فواره می زنه..رو سنگای سفيد..نمی بينی که دستم می سوزه و لبم رو گاز می گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی.. تو داری قصه می گی.. من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش.. حيف که چشمات بسته است و نمی تونی ببينی.. تو بغلم کردی..می بينی که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکنی که گرم بشم.. می بينی نا منظم نفس می کشم..تو دلت ميگی آخی دوباره نفسش گرفت. می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم.. می بينی ديگه نفس نمی کشم.. چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم.. می دونی ؟ من می ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايی مردن.. از خون ديدن..وقتی بغلم کردی ديگه نترسيدم.. مردن خوب بود ارومه اروم... گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا بعدش تو همون جوری وسط گريه هات بخندی.. گريه نکن ديگه خب؟ دلم می شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟ چین و چروکهای قلبمو میبینم ! تو نیا ...این حرفام این تفکراتم روحو از بدن میکشونه بیرون ....قلبو از سینه میکشه بیرون...من دیگر تخریب شدم ...حرفهایم بوی مرگ میدهند! بوی تنهایی.... این حرفا از غمه بی کسی از ترسه از تنهایی مردنه...از ترسه زیره خاک رفتن...نه من نمیترسم....از ترسه فشار قبر...خدایا...ایا گناهانم بخشیده میشوند ؟! +نوشته شده درپنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت توسط صدای سکوتَ
امروز چه روزيه ؟!! اه 19 سال پيش تو فرشته ي كوچولوي من پا به اين دنيا گذاشتي... نميدونست سرنوشته تو چه ميشود...به من بگو ...بگو كسي ميدونست كه تو يه روزي دله يه دختره بيچاره هيچ كس مثه منو خوا هي شكست ؟ اون صدايي كه روزي سره منه بد بخت نعره مي كشيد ... اون نگاه ...اه ان نگاه ....كه شراره ميزد به اتيشه قلبم ....روزي به من بگه تو پست تر از اوني كه من با تو باشم ... اون لباي ناز ...يه روز به من بگه تو كونه الاغم نيستي ! از تو گذشتن سخته ... با تو نبودن مرگه ....!قلبه پاره پارمو بهت روزه تولدت هديه ميدهم....نگهش دار.... ! سر مذارم با يه شاخه گله رز بيا و دستاي عشقتو بگير ....اون موقع من ديگه مردم ! شايد بهتر باشد كه 19 امين سالگرده تولد تو اولين سالگرده مرگ من باشد تولدت مبارك عزيزم ! +نوشته شده درچهارشنبه دهم مهر 1387ساعت توسط صدای سکوتَ خدا وصيته منو گوش بده ... ناممو بخون : شايد ديگه من نباشم...مواظبه عشقم بمون... ميسپارمش بهت ميرم تموم تارو پودمو يه وقت نياد برنجونيش كسل كني وجودمو خدا يه وقت كسي نياد بدزده قلبه سادشو كسي نياد تو زندگيش بشينه زيره سايشو بهش بگه دوسش داره..... خدا سپردمش بهت...مواظبه عشقم بمون ! راستي يادم نره بهت بگم عزيز ترين من اونه خودم مهم نيست اما اون...نذارين تنها بمونه بميرم واسه حق حقش...گريه چقدر بهش مياد.... وقتي كه حرسش ميگرفت ميگفت از من بدش مياد....اما وقتي اروم ميشد..ميديد كه من بغضم گرفت...همين ديوونه بازياش از اول چشممو گرفت .... حالا كه ديگه مجبوريم با هم ديگه وداع كنيم بيا به ياده اون روزا همديگرو دعا كنيم... يه وقت ديدي دعا گرفت خدا نذاشت جدا بشيم...اي واااي داره فردا مياد...بايد دست به دعا بشيم ! با قلبه پاكت از خدا بخواه منو صبرم بده... هنوز يه ساله رفتي از پيشم.... دوريت داره زجرم ميده .........! +نوشته شده درجمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت توسط صدای سکوتَ
رنگه غم گرفته روی صورتمو...خیلی وقته داغون شدم....نابود شدم ....زندگیو جهنم میبینم .... تنها ارزوم اینه که اون روز بیاد..... دوباره بشنوم اون صدا رو ...صدای گریه هاتو ...ناله هاتو... دوست دارم اون روز بیاد... بشینی سره خاکه من... ببینی که چون نهالی سست میلرزد...روحم از اندوه تنهایی میخزد در ظلمت قلبم وحشته دنیای تنهایی +نوشته شده درپنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت توسط صدای سکوتَ
لبانش میلرزید.
بزند و
ای خدا امشب دیوونه شدم......نمیدونم چرا تا دلم میگیره ...دستم میره سمت قرص...خسته شدم.... از این زندگیه بی بخار ...!!! دیگه خدامو هم فراموش کردم..... نای نفس کشیدن ندارم.....اونقدر گریه گردم که نفسه بالا نمیاد.....
+نوشته شده درشنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت توسط صدای سکوتَ اتاقه سرده سرد......پنجره های نیمه باز .....یه قلم یه کا غذ و با یه دنیا حرف و راز.... دارم وصیت میکنم میخوام برم یه جای دور ...اونجایی که فرشته ها هستن واسم سنگه صبور .... طنابه دارو میبینی...توی اتاق ماله منه .... میخوام برم پیشه خدا ....این اخرین راهه منه .... به خدا جهنمم از این عذاب بهتره .....دارم میرم تا بشم واست یه خاطره .... دارم میرم تا نبینی...التماسه دلمو ...دارم میرم تا که خدا حل کنه این مشکلمو ...... فقط یادت باشه عزیز ...۵ شنبه ها منتظرم ...لا اقل بذار تو گور یه لحظه اروم بگیرم....وقتی میای یه شاخه رو ...بذاز سره مزاره من ... یه فاتحم واسم بخون یاده جوون رفتنه من ..... طنابه دارو میبینی...توی اتاق ماله منه .... میخوام برم پیشه خدا ....این دیگه غصه نداره ... ....
گله قشنگه من ..... رفتی ؟! رفتی ! اره من خواستم ....دیگه نمیتونستم تحمل کنم این دوریو .... اون حرفا ...اتیش به جونم میزنه...به خدا اگه بدونه چقدر دوسش داشتم....چقدر میخواستمش...اون ماله من بود..... رفتی عشقم ؟! اگه بدونی چرا ازت جدا شدم...گریت میگیره.....گریت میگیره ...! یه سایه ... ای خدا ......زندگی بی اون برای چه ؟
پس چرا به من هدیه می دهی!؟ گفتم:بر سر هر گوری صلیبی می نهند
+نوشته شده دردوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت توسط صدای سکوتَ | چاقو به دستم، رگ تو دستم، کلی فکر...همه اونایی که اومدن و رفتن، همه اونایی که نیومده رفتن، همه اونایی که موندن اما کاش میرفتن، همه اونایی که رفتن اما کاش میموندن.چاقو، رگ، وسوسه زدن...همه کارایی که کردم و نباید میکردم، همه کارایی که نکردم و باید میکردم، همه کارایی که کردن و نباید میکردن، همه کارایی که نکردن و باید میکردن.چاقو، رگ، وسوسه زدن...گذشته: غمگین، حال: بی معنی ، آینده: بی وفا.چاقو، رگ، وسوسه زدن...چرا که نه؟ همه آدمهای داستان زندگی من نقش منفی اند، اصلا مگه صادق هدایت همه پرسوناژهاشو نمیکشت؟، شاید از ترس اینکه یه روز از خودش جلو بزنن، و دست آخر هم خودش رو کشت، شاید از ترس اینکه یه روز از خودش جلو بزنه.من هم همه شخصیتهای داستانم رو کشتم، حالا نوبت خودمه.چاقو، رگ، وسوسه زدن...اما تو، تو هنوز هستی.میتونم برای تو بمونم.اما نه، تو هم مثل بقیه یه دروغی.چاقو، رگ، وسوسه زدن...میزنم..............
نــــــــــــــــــــــــــــــه !!!!!
اه.....
+نوشته شده درچهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت توسط صدای سکوتَ خود کشی حسی تنفر از خویشتن است شوق رهایی از دنیایی سنگدل که اگر جهنم مامن این تن باشد.... دست کم تن میسوزد و روح ارام است که چه حاصل باشد از اراش تن.....؟ خود کشی یعنی خود را در خویشتن طرد کنی. عشق خود را بکشی... خاطره ها سرد کنی که اگر مدفن عشق دل باشد خنجری می باید که تهی میسازدش از هرچه دوروست میزنم خنجر دل....غرق شود تن در جوی خون مسشود کم رنگو کم رنگ تر این دنیای من
((خود کشی عادت دیرینه ی منه خسته است))
دلم از خيلي روزا با كسي نيست
تو دلم فرياد و فرياد رسي نيست
شدم اون حرز گياهي كه گل هاست
پر پر دستهاي خارو كسي نيست
ديگه دل با كسي نيست ديگه فرياد رسي نيست
اسمون ابري شده ديگه خا رو خسي نيست
بارون از ابرا سبكتر مي پره
هر كسي سر به سوي خودش داره
مثل لاك پشت تو خودم قايم شدم
ديگه هيچكس دلمو نمي بره
ديگه دل با كسي نيست ديگه فرياد رسي نيست
ماهي از پشت رود بيرون افتاده
شاپرك ها پرهاشون زخمي شده
نكنه تو گله هاي بره ها
گذر گرگ بيابون افتاده +نوشته شده درسه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت توسط صدای سکوتَ
+نوشته شده درسه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت توسط صدای سکوتَ گاهي با خودم فكر ميكنم ....نه ...جاي من اينجا نيست ....دنيا جاي ادماي زندست و من چي؟؟؟
جاي من توي اين دنياي مادي كه تو و اون توش راحت دارين زندگي مي كنين نيست... جاي من تو اين جايي كه 1000 تا عاشق و مجنون و ليلي با هم خوشن يا درد ميكشن نيست ... من بايد تو اون جهنمي كه پيا مبرا ازش حرف ميزنن باشم ... . شايد هم خودم شيطان اون جهنمم !! ها ؟؟
مشقامو مينوشتم .... يه روزي بود كه از عشق خبري نبود ....از حسادت توي عشق خبري نبود از رفتن....از درد از بي پناهي خبري نبود .... منم مهربون بودم .... ميخنديدم ... ميرفتم كلاس اسكيت ...درس ميدادم ....داستان مينوشتم .... هيچكي مثل من نبود .... هيچكي مثل من مهربون نبود..... همه دورم جمع مي شدن من خاطر مو ميگفتم ميخنديديم ....همه دوسم داشتن ....اگه يكي گريه ميكرد باهاش گريه ميكردم همدردي ميكردم .... اگه ناراحت بود يكي ..... باهاش حرف ميزد م....آره ....آره ... آره ... منم ادم بودم مثل شماها ...... اما حالا چي ؟؟؟ فقط شدم يه نگاه !!! هر كي مياد به ايديم پي ام ميده ميخواد باهام حرف بزنه ميگه چه باحاله ... ميخنده اما زخم هايي كه روي دلمه رو ميبيني ؟؟؟؟ نه !!!
ميااااد !!!باباااااااا ولم كنين اخه از جون من چي ميخواين !!!
مگه چزا مينويسي ؟؟؟؟واسه ي دل خودم .....به قيافم نمي آد نه ؟؟؟ دارم چرت و پرت مينويسم ؟؟؟.... فقط بخون و تو دلت بگو : چه كردن با تو ؟؟؟؟
+نوشته شده درچهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط صدای سکوتَ با خود فکر میکردم...بازگشت برای چه ؟؟؟ بازگشتت جز گریه و رویای نرسیدن چه سودی دارد ؟؟؟ چه کسی میبیند مردنم را بی تو ؟ گاه می اندیشم ... خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت ؟؟؟ ان گاه که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی ... گاه می اندیشم ... شانه بالا زدنت زا بی قید... و تگان دادن دستانت را... که مهم نیست زیاد.......
رفیق من ...سنگ صبور غم هاام به دیدنم ... بیا که خیلی تنهام.... هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم ....چه دنیای رو به زوالی دارم... مجنو نمو دل زده از لیلی ها ... خیلی دلم گرفته از خیلی ها ... نمونده از جوونی هام نشونی .... پیر شدم ...پیر تو ای جوونی ...
تنهای بی سنگ صبور.... خونه ی سرد و صوت و کور ...توی شبات ستاره نیست... موندی و راه چاره نیست .... اگر چه هیچ کس نیو مد سری به تنهاییت نزد ... تما تو کوه درد باش ... طاقت بیار و مرد باش..... اگر بیای ...همونجوری که بودی .... کم میارن ... حسودا از حسودی ... صدای سازم همه جا پر شده ... هر کی شنسده از خودش بیخوده اما خودم پر شدم از گلایه ... هیچی ازم نمونده جز یه سایه سایه ای که خالی از عشق و امید .... همیشه محتاجه به نور خورشید ... .....
وقتی دلم پیشه دلت بود گرو...دستان مرا سخت فشردی که نرو وقتی دلت به کسه دیگه مایل شد ... کفشانه مرا جفت نمودی که نرو ....
+نوشته شده درچهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت توسط صدای سکوتَ
تنهاي تنها اينجا نشستم كف زمين ..توي اتاقمو دارم به صفحه ي pc نگاه ميكنم گاهي نگاهم ميافته به ديوارا... اخ چقدر چشمام خستست...اين ديوارا خيلي وقته كه مردن...بوي تعفن گرفته اين اتاق... انگار لاشه ي مرده ي يه حيوون .. مثلا سگ يا موشه مرده يه جايي افتاده ... ديوارا واسم ترسناك شدن انگار كه دارن باهام حرف ميزنن... يهو خوابم ميبره ...وقتي بيدار ميشم صفحه ي كامپيو تر هنوز جلومه ... هيچي يادم نيست فقط یادمه صبح میخواستم برم قبرستون سره قبره روحه مرده ا م...اخه من روحمو خاك كردم 4 ماهه كه ديگه جسمم حركت ميكنه... جون دادم تا بدنه خستمو از جام بلند كردم ...بارون مياومد ...تنم سرد و خيس بود يه نگاهي به قبرستون كردم ... واي.... تمام قبرا رفته بودن زیر اب. چند تا سگ کریه و زمخت و چندش انگیز دور قبرا میگشتن ......... خسته و لرزان خودمو رسوندم خونه ... باز به ديوارا خيره شدم ... افكاره زخميم داشت روحمو ميخورد ...دارم ازار ميبينم احساس ميكنم زلزله اومده .. شايدم توهمه ..نه تو داري شوخي ميكني ؟! يه صدايي همه ي خونه رو لرزوند...پاهام سست شده اراده ام دست خودم نيست هر چی زور میزدم نمیتونستم بلند بشم . راه رفتن یادم رفته بود برای مدتی هاج و واج و مظطرب مونده بودم...يعني چي؟ خودکشی اخرین راه نیست .... من انگار نفرین شدم ...! بعد از رفتنت اين منم كه خورد شدم ميفهمي ؟ این فکرای سمجی که توی کله ام میاد.........
+نوشته شده درسه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت توسط صدای سکوتَ چی بگم از دل خستم... خیلی وقته که شکستم..... چی بگم از دو تا چشمام که به روی همه بستن... میخوام از تو بنویسم ...قلمم نمی نویسه... کاغذ نامه ی دیشب هنوز از اسم تو خیسه یه روزی که من نبودم...اومدن قلبتو بردن... چشات از بس ساده بودن...گول اون حرفا رو خوردن اخرین شبی که دیدم دیگه عاشقم نبودی... گفتی دوست دارم اما انگاری با من نبودی... با نگات واسم نوشتی ... دیگه از عشق خبری نیست... قبل اون فهمیده بودم..توی چشمات اثری نیست... لحن حرفات شده بود سرد....مثل اون روزای برفی ... نه اشاره ای،نه مکثی ، نه تبسمی ، نه حرفی ... ....چشم تو نه تنها با من ...با تموم دنیا بد بود... اون که قلب تورو دزدید ....کارشو چه خوب بلد بود..
+نوشته شده دریکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت توسط صدای سکوتَ به قدر هر چه گل دیدم مرا ازار کردی تو خیانت را دوباره در دلم تکرار کردی تو عجب دیوانه بودم من که بستم دل به چشمانت و کار قلب این دیوانه را دشوار کردی تو چقدر از التماسم پیش مردم آبرویم رفت چقدر این چشمها را پیش مردم خار کردی تو شنیدم بارها با دیگران بودی ولیکن حیف ... شهامت ماله هر کس نیست........پس انکار کردی تو... چقدر اشعار زیبایی برایم خواندی و گفتی...وبازی با دل بیماره من بسیار کردی تو شبی که دیدمت با دیگری در کوچه جا خوردی... و ناچار این طلوع تازه را اقرار کردی تو دلم می خواست عکست پیشه من باشد،نشد زیرا... مرا در دادنه هر چه که بود اجبارکردی تو... نمی بخشم تو را،او را ، و هر کس را که بد باشد.... خدایم خوذ تلافی می کند هر کار کردی تو... نمی بایست نفرین اخره پیمان ما باشد مرا اما به این کاره غلط ناچار کردی تو... دلم را دیگر از هرچه نگاه و ارزو کندم... تمام پنجره های مرا دیوار کردی تو چه حسنی داشت درده این شکست تلخ ؟؟؟...میدانم... مرا از خواب عشق و عاشقی بیدار کردی تو...
+نوشته شده درشنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت توسط صدای سکوتَ بیان نا مرادیهاست این هایی که میگویم ....
در اغوش ((کفن)) گویم !!! <~~~~~ خیلی وقته مردم...خیلی وقته ....
+نوشته شده درپنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت توسط صدای سکوتَ دوباره برگشتم به قبل....من نفرین شده ای بیش نیستم.... قلب من ترک ندارد....درد دارد ...جزام دازد.. این چیه رو دستام ؟؟!! همون دردیه که تو رو قلبم گذاشتی .. ../ / / pain / / /
روی زمین خیس زانو زدم و از درد به خودم مینالم... لگدی به پهلویم میزنی....دادم به هوا میرد جسم خسته ام روی گل کشیده میشود....دیگه نفس ام هم در نمی اید ...از چشمانم که خون بیرون زده به تو نگاه می کنم....زانو یت را روی قلبم گذاشتی و با دستانت گلویم را فشار میدی ..... چشمام دیگه هیچ جا رو نمی بینه... برای اخرین بار نگاهت میکنم.... ارام ارام از شدت نفس هایم کم می شود..... دارم میمیرم ... دارم میمیرم .... دارم درد میکشم ..... خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا ای خداااااااااااااااا خدااا .. .
+نوشته شده درشنبه چهارم اسفند 1386ساعت توسط صدای سکوتَ
مدت هاست که منتظر پايان اين کابوس و بيدار شدن از اين خواب لعنتيم... کابوسي که سالهاست دارم
مرگ هم سودی ندارد...
+نوشته شده درپنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت توسط صدای سکوتَ
دیگه بودن و نبودنت هم اهمیتی نداره.....دیگه زمانی وجود نداره...انگار زمان مرده...مثل من من نفرین شده ای بیش نیستم......... هیچکس لیاقت عشق و محبت رو نداره....من اینو تجربه کردم...یکی بیاد و به من بگه که دروغه........
۲ تا شمع روشنه...یکی برای تو یکی برای من....کاش میدونستی من وقتی زنده بودم ...هر شب برات شمع روشن میکردم...شمع تورو زود خاموش میکردم تا تموم نشه...اما شمع خودم میسوخت و اب میشد....مثل خودم. دیگه دیره برای این کارا...من دیگه نیستم...ولی من هنوز بدی هاتو فراموش نکردم.... میدونی چیه ؟؟؟
درده من این نیست ؟؟؟!!! این سکوتم از فریادم درد ناک تر است ......سکوتم را حس کن.... کلامی نیست تیز تر..و شکننده تر از سکوت من !!!!!
+نوشته شده درجمعه پنجم بهمن 1386ساعت توسط صدای سکوتَ چنان دل کندم از این دنیا که شکلم شکله تنهاییست ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا..... دروغ این بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن.... در این دنیا که حتی ابر نمیگرید به حاله من همه از من گریزانند....توهم بگذز از این تنها.... گره افتاده در کارم....به خود کرده گرفتارم.... به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیشه رو دارم؟؟؟
نیمه شب بودو غمی تازه نفس....راهه خوابم زدو ماندم بیدار... ریخت از پرتو لرزندهی شب....سایه ی دسته گلی بر دیوار... همه گل بود ولی روح نداشت....سایه ای مضطرب و لرزان بود... چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه...گویا مرده ای سرگردان بود شمع خاموش شد از تندی باد ....اثری از سایه به دیوار نماند.... کس نپرسید کجا رفت ؟؟؟ که بود؟؟؟که دمی چند در اینجا گذراند ؟؟؟ این منم خسته در این کلبه ی تنگ....جسمه در مانده ام از روح جداست... من اگر سایه ی خوشم یا رب ...!!! روح اواره ی من کیست ؟ کجاست ؟
+نوشته شده درچهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت توسط صدای سکوتَ
.............. يکي را دوست مي دارم +نوشته شده درچهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت توسط صدای سکوتَ خيلي سخته ....خيلي سخته .....خيلي سخته خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه اگر ميتوانستم مجازاتت کنم از تو ميخواستم به اندازهاي که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي
?? روز و ? ساعت گذشته است از آن هنگام که از زندگيم رفتي . . . شبها اشک ميريزم و روزها ميخوابم از آن هنگام که از زندگيم رفتي اگر مي دانستم که بي تو ديگر نمي توانم شاد باشم . . . اگر مي دانستي که بي تو ديگر زنده بودن را نمي شناسم . . . ديگر هيچ چيز برايم اهميت ندارد حتي آن رويا هايم که احمقانه به نظر مي رسند اگر با تو نباشم چرا مهم باشند؟ کمي ديوانه وارجستجو مي کنم و تو را مي جويم ولي نمي توانم ببينمت زنـــــــــــــــــــــــدگــــي چــــــــــرا ؟ بــــراي چـــــــه؟ زندگي براي چه . . . به خيابان ميروم دوستانم را صدا ميزنم ولي به من ميگويند تو را از زندگيم حذف کنم . . . حتي دکتر هم نمي تواند با قرصهاي آرام بخش مرا آرام کند . اما تو مي خواهي که به تو چه بگويم ؟ که هيچ راهي نيست؟؟ نگاهي نيست ، غير از شکستن اين صليب چرا که اي خدا هر چه بيشتر بخوانم ، باز هم هيچکس چون تو نيست ديگــــــر هــيــچ چــيـز بـــرايــم اهــمـيـت نــدارد
+نوشته شده درچهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت توسط صدای سکوتَ |
نفرین بر تو و عشق تو ای بی وفا عشق جدید مبارک پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 طراح قالب |